X
تبلیغات
زندگی با عشق زیباست

زندگی با عشق زیباست

زندگی با عشق زیباست

مرا به خود مگذار

من زیاد راه گم می‌کنم. می‌خواهم برسم به شمال، به غروب آفتاب می‌رسم. می‌خواهم تا آخر دنیا بروم آنقدر می‌چرخم که دوباره به خودم می‌رسم.شاید همین بود که سال‌ها پیش یک راهیاب هدیه گرفتم که دیگر گم نشوم. اما آنقدر گم شدم و پیدا که عادت کردم به سردرگمی‌ بین راه‌ها. تنها یک‌بار شد که راه ناآشنا را آمدم تا انتها. گفتی از همان‌جا بیا که دلت می‌گوید و من آمدم. از همان جاده‌ای که انتهایش به تو می‌رسید. خواب و خیال بود بی‌گمان. از گلفروش سر چهارراه بگیر تا آفتاب پهن شده روی جاده و چشم‌های خندان من در آیینه.زیاد پیش می‌آید که من راه گم کنم. گوش ندهم به دلم و فکر کنم به جغرافیایی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم. اما کم پیش می‌آید که روزهایم پر شوند از ناب‌ترین رؤیاها. گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار.

« كسي را مي‌شناسي كه

شيشه‌ي شكسته‌ي پنجره‌اي را بند بزند

پيش از آن‌كه بروي

پيش از آن‌كه بشكند؟»

 گفتم لابد نشانه‌ايست اين، كه ديگر تصوير خطوط قامتت در فنجان قهوه‌ام ته‌نشين نمي‌شود و انگشت كه  بر سياهي ماسيده‌ي ته آن مي‌زنم هيچ نشاني از تو در آن نمي‌افتد و فكر كردم با خيال راحت از آن كوچه گذر خواهم كرد. انتهاي خيابان كه مي‌رسم، بي‌آنكه نگاه بدزدم راه كج مي‌كنم و مانده به شمشادها و ياس‌هاي زرد، يكباره فرو مي‌ريزد شجاعتم و نفسم بند مي‌آيد از درد. هي نشانه‌هاي پوچ...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط نیلوفر  | 

لحظه‌ها

اي لحظه هاي من

كه درآخرين پناهگاه زمان خفته ايد

اي لحظه هاي من

كه سازنده و معمار گذشته من بوديد

كه اكنون آغوش زمان را رها مي كنيد

تا آينده ام را بسازيد

با ظرافت گذر خود چه كرديد با دل بي سوداي من ؟

اي لحظه هاي خوب و زيبا

اكنون كه مي روم براي سير و سفر

اين آخرين وقار كهنه گذشته ها را مشكنيد

اي لحظه هاي من

كه از من گريزانيد

بي شما به استقبال آينده مي روم

بي شما به انتظار آن مي نشينم كه نه مي دانم چيست

و نه مي شناسمش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:46  توسط نیلوفر  | 

انتها

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
 
به غم بنگر که چون درون ديده ام قطره قطره آب ميشود از ياد بوي عطر شقايق.....آن همدرد من...افسوس که هر روز بويش کمتر و کمتر خواهد شد تا آخر ميدانم!بويي نميماند تا با آن خاطره آم زنده کنم....خاطره هايي خوب از همدردي پرازدرد. به انتهاي راه رسيده ام..دعا کنيد که شايد راهي باشدومن ندانم...گرچه ميدانم نيست!....سنگ صبورم سنگ است گوش ميدهد به درد وجودم اماحيف که درکي از گفته هايم ندارد....پاکدلي نبود که در تنهايي خود مرا راه دهد...گريه آسان بکند...درک کند درد مرا...درد من سخت است بدتر از آنچه تصور بکنيد...در اين سن اين چنين دردي عجيب است....شايد همه اين درد را دارند و فقط من دردم را با کاغذ و خودکارم قسمت ميکنم...هيچ کس نفهميد مرا...انتظاري نيست از شما...و در آخر...باز من ماندم و خلوتي سرد...خاطراتي از گذشته ي دور...وآرزوي ..... ودردي که خاموش نشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:51  توسط نیلوفر  | 

خدايا

 

من درکهکشان عشق به تو غرق وتو تنها ستارهء نورانی این کهکشان عظیم مرا از رؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کور شدهء کهکشانی فرستادی که راه برعبور هر ستارهء نورانی بسته وخود را ازچشمان او ربودی نمی دانم چه شد که آن عظمت روزهای عشقت و عشقم به پایان رسید وتنها برای من خاطره های چه خوش و تلخ به یادگار دارد و تو را نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای از خاطرات آن روزها درمغز و فکرت باقی است یا نه که دیگر صدا و نبض قلبت را از من دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت و گرمی رو به سردی و فراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرتهء نابودی و فراموشی می روند و تنها خاطرات تلخ وشیرین روزها، خنجربه قلبهای خسته گذارده و حتی با سیب معرفت خنجر نفرت می خوری و کس از سر درون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد و این تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را رخصت ورود به آن نمی دهد و روز به روز و لحظه به لحظه ستاره های درونی این کهکشان می میرند و تنها یادی ازاو شاید به جای ماند و تو را نمی دانم که چگونه می توانی آن روزهای شور مرا فروگذاری وحتی با مرگ ستاره ها و کهکشان این ذخم خورده درامان باشی و نه عذابی و نه دردی ازعشق بر سینه گذاری نمی دانم و فقط این جمله درذهن پتک می کوبد که عشق آمدنی بود نه آموختنی..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 11:34  توسط نیلوفر  | 

بيا با هم تماشا كنيم
خواب لطيف گل سرخ و
بيا باهم ببينيم
همه چيزهاي زيبا را
از پنجره اي كه من برايت گشوده ام

رو به آسمان نيلگون عشق و درياي مواج ِ مجنونم
كز آن پيداست
همه گلهاي باغ گلگـــــونم
گر تو بيايي

هر دو باهم از آن پنجره پر خواهيم گشود
رو به آسمان
و از پل رنگين خواهيم گذشت
رو به سوي خوشبختي...!

تا بيكران
تا آفتاب و كهكشان
تا آن سوي هر زمان ................!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 16:29  توسط نیلوفر  | 

خدا جونم سلام....


خوبي...؟
اومدم امشبو يه سؤال كنم و برم...
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......

حرف آخر.

آن خطات سه گونه خط نوشتي...
يكي او خواندي لا غير...
يكي را هم او خواندي هم غير...
يكي نه او خواندي و نه غير او.......
آن خط سوم منم.....آن خط سوم منم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 16:50  توسط نیلوفر  | 

ستاره

بعد از آنکه شب آمد و شب رفت

ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم :

" یادم تو را برای همیشه فراموش ! "

به خود که آمدم دیدم هم تو رفته ای و

هم آن ستاره را از دست داده ام !؟

حالا هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم

کمتر به دستهای تو می رسم .

اما همین امروز به خانه که می رفتم

پشت شیشه مغازه ای

در دو نبش بعد از ظهر و غروب

تک کاغذی چسبیده بود :

" یک عدد ستاره پیدا شده !

صاحبش با دادن تنها یک نشانی

بیاید و آن را ببرد ."

دیگر چه فایده دارد ؟!

حالا که دستهای تو را از دست داده ام !

چه فرقی می کند

که یک آسمان هم بی ستاره
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 10:55  توسط نیلوفر  | 

قهر دوري باز گلويم را گرفته است
وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟
نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 15:34  توسط نیلوفر  | 

خدایا

سلا م به همه دوستان خوبم ...؟

خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست .

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بی تو هیچم


بهش قول دادم ديگه براش نوشته هام رو نفرستم .....؟ flower.gif

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 10:29  توسط نیلوفر  | 

خار

امشب از اون شباييه كه دلم خيلي گرفته
دلم مي خواد بر خلاف هر شب بخوابم اما خوابم نمي بره
مي ترسم.....آره امشب از خيلي چيزا مي ترسم
مي ترسم سلامت كنم و مثل هميشه جوابمو ندي....مي ترسم نگات كنم
و مثل هميشه سرتو بندازي پايين تا نگاه منو نبيني مي ترسم بهت بگم
دوستت دارم و مثل هميشه بهم بخندي...مي ترسم بگم عاشقم اما دلم
بهم بخنده.....
مي دونيد...! صبح ساعت نه ونيم بود چشامو بستم تا بگيرم
بخوابم ...خوابيدم....اما كاش نخوابيده بودم......خواب ديدم ...آره مثل
هميشه...!
خواب ديدم منو به يه درخت بستن به يه درختي كه ساعت به ساعت بزرك
ميشد...اما اون درخت با درختاي ديگه يه فرق داشت اين درخت رو تنش خار
بود و منو درست جايي بسته بودن كه يه خار پشت كمرم بود...هر ساعت كه
اين درخت بزرگ مي شد خار هم بزرگ ميشد و بيشتر تو كمرم فرو
مي رفت......تا اينكه تلفن زنگ خورد و من از خواب بيدار شدم.
بيشتر وقتا من به يه چيز فكر مي كنم.
به اينكه (( چرا گل خار داره...؟ ))
هميشه هم يه جواب داشتم (( چون موقه ي چيدنشون بيشتر احتياط كنيم ))
صبح بعد از ديدن اون خواب به جواب خودم يقين پيدا كردم اما يه فكر ديگه منو
مشغول خودش كرده....آره قبول دارم گل خار داره.... برا اينكه موقه ي چيدن
اون گل احتياط كنيم تا تو دستمون خار نره ...اما من موقه ي چيدن اون گل
احتياط كردم و خارش تو دستم نرفت...اما بعد از رفتن اون گل متوجه شدم كه
خارش تو كمرمه .
آره تو دستم خار نرفته .... اما تو كمرم يه خاره كه هر ساعت داره بزرگ و
بزرگتر ميشه...
اميد وارم اين خار زودتر بزرگ بشه و به طرف قلبم حركت كنه تا راحت شم.
هميشه از گرما خوشم ميومد...چون وقتي تو هواي گرم و شرجي بندر
ميرفتم كنار دريا عرق مي كردم و موقه ي گريه كردن معلوم نبود دارم كريه مي
كنم يا عرق مي كنم..
اما تازگي ها از گرما بدم مياد ...نمي دونم .....شايد به خاطر اينه كه دلم مي
خواد همه گريه هامو ببينن

حرف آخر

الهي...! دانايي ده كه در دام نيفتيم
بينايي ده كه در چاه نيفتيم
بگشاي دري كه در گشاينده تو اي
بنماي رهي كه ره نماينده تواي
من دست به هيچ دستگير ندهم
كه ايشان همه فانيند و پاينده تواي
+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 18:10  توسط نیلوفر  | 

چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مژگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرق شوم ...چیزی بگو ! ))...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 16:45  توسط نیلوفر  |