|
اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جا حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
به غم بنگر که چون درون ديده ام قطره قطره آب ميشود از ياد بوي عطر شقايق.....آن همدرد من...افسوس که هر روز بويش کمتر و کمتر خواهد شد تا آخر ميدانم!بويي نميماند تا با آن خاطره آم زنده کنم....خاطره هايي خوب از همدردي پرازدرد. به انتهاي راه رسيده ام..دعا کنيد که شايد راهي باشدومن ندانم...گرچه ميدانم نيست!....سنگ صبورم سنگ است گوش ميدهد به درد وجودم اماحيف که درکي از گفته هايم ندارد....پاکدلي نبود که در تنهايي خود مرا راه دهد...گريه آسان بکند...درک کند درد مرا...درد من سخت است بدتر از آنچه تصور بکنيد...در اين سن اين چنين دردي عجيب است....شايد همه اين درد را دارند و فقط من دردم را با کاغذ و خودکارم قسمت ميکنم...هيچ کس نفهميد مرا...انتظاري نيست از شما...و در آخر...باز من ماندم و خلوتي سرد...خاطراتي از گذشته ي دور...وآرزوي ..... ودردي که خاموش نشد.
|